وداع با خوشبختي - تقديم به تو

خاطرات من -

قسمت بيست ويكم ------

 مجبور شدم از ماشين پياده شم ماشينو روشن گذاشتم و چراغشو روشن گذاشتم كمي پياده رفتم تا شايد كسي رو ببينم اما خودم هم داخل برفها رفتم و موندم توي برفها ،بيشتر از نيم متر برف اومده بود ونتونستم برگردم اونجا خدا را صدا كردمو ازش خواستم نگهدار بچه ها باشه و به بچه ها هيچ اتفاق نيفته ، از فرط سرما از هوش رفتم و افتادم ديگه چيزي نفهميدم ،


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393ساعت 14:49 توسط غزال|

 

قسمت بيستم

-------

 يكي منو محكم بغل كرد و كشيد عقب .. بابا بزرگم بود گفت سالها پيش حواسم نبود دخترم سارا را به خاطر اين سهل انگاري از دست دادم ، حالا باباي تو حواسش نيست! ميخواست ترا از دست بده  ميدونستم تو بدون امير نمي توني بموني، به خاطر اون اين دو سه روز حواسم بهت بود ، هر جا رفتي پشت سرت بود م ،

بابا بزرگ گريه ميكرد امير از ماشين پياده شد تا ببينه كيه وقتي منو با لباس سياه ديد گريه اش گرفت ، نيلا هم پياده شد و دستشو گرفت .و گفت امير امشب عروسيمونه اين دختر ميخواد بهمش بزنه ترا خدا نزار آبرو ريزي بشه  و كشون كشون سوار ماشينش كرد.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 10:27 توسط غزال|

 

شب آرزوهاست برام دعا کنید گرفتاری دارم ودلتنگم 
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 22:23 توسط غزال|

 

قسمت نوزدهم

-------

راجا رفت و منم فقط به مادرم فكر ميكرد امير خيلي سنگدل شده بودحتي  نميتونستم من از اتاقم خارج بشم اونقدر منو تحت كنترل داشت انگاري زير ذربين بودم .نتونستم بهش بگم رو چمنها خوابيده بودم يعني خجالت كشيدم ترسيدم بهم بخنده وبگه بچه ،


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 16:32 توسط غزال|

 

قسمت هيجدهم

-------

لباس كارمو  تازه پوشيده بودم و داشتم آماده ميشدم با راجا به يه جلسه اي بريم كه از مالزي درخواست مواد غذايي ما را كرده بودن ، امير عصباني وارد اتاق شد و منو نگاه كرد يه كت وشلوار سفيد پوشيده بودم .بهم گفت ميشه بفرمائيد كجا تشريف مي بري ،


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 11:8 توسط غزال|

 


آخرين مطالب
» قسمت بیست ویکم
» قسمت بیستم
» شب آرزوها
» قسمت نوزدهم
» قسمت هجدهم
» بیماری
» قسمت هفدهم -جاده ای بسوی خوشبختی
» تولد عزیزم
» قسمت شانزدهم
» قسمت پانزدهم - جاده ای بسوی خوشبختی


قالب جدید وبلاگ دل شیدا