وداع با خوشبختي - تقديم به تو
خاطرات من -
قسمت بيست وهشتم ------------ ولي برعكس تفكرات من با صداي بلند و گفت پاشو گورتو گم كن بيرون . منم سرمو انداختم پايين و يواشكي گفتم باشه ميرم، - همين الان گمشو بيرون .پاشو گمشو ، - باشه ميرم (نمي دونم كاوه نميدونست كه من نميتونم راه برم هي اصرار داشت همين الان برم) ادامه مطالب ساغر خواهرم يه مدتي بود با پسر خاله ام خيلي صميمي شده بود اونا هم از ايران اومده بودن وتو تركيه موندگار شدن .مسعود پسر خالم منو خيلي دوست داشت و هر كاري ميكرد تا دل منو بدست بياره نميتونست برعكس من از اون حالم بهم ميخورد.اون معتاد بود و خيلي بي بند وبار و هركاري دلش ميخواست ميكرد با هر دختري رابطه برقرار ميكرد . وبعد مدتي ولشون ميكرد خلاصه دخترا را فقط برا هوسش ميخواست وبس . قسمت بيست و ششم ------- يك هفته اي مونده بود كاوه بره كه اصلا نه برام زنگ ميزد ونه جواب تلفنم رو ميداد نميدونم چي شده بود .حدود 50 تا اس زدم ولي اصلا جوابي نداد. آخرين روز كه قرار بود بره به بهانه ديدن كتي رفتم خونشون .كتي همه وسايلهاي كاوه را داشت جمع ميكرد وازش پرسيدم كاوه هستش ميخوام برم ازش خدا حافظي كنم . - قسمت بيست وپنجم ------------ عمو حسين گفت هي دخترا ببخشيدا نميخوام فضولي كنم ولي شماها خيلي حيفيد بايد چشتون رو باز كنيد وببينيد داريد به كي دل ميبنديد. كتي تا شهرمون گريه كرد و هر چي زن عمو شيرين آرومش ميكرد نميشد كه نميشد منم از ناراحتي نمي تونستم حرف بزنم ، قرار شد هم من وهم كتي چند روزي را مهمون عمو حسين باشيم رفتيم خونشون خيلي زيبا بودحياط خونشون پر درخت بود. ويه خونه ويلايي دوبلكس انتهاي باغ بود كه خيلي زيبا بود. زن عمو كمي حالش با ديدن ما عوض شده بود عمو حسين مي گفت كلي تو روحيش تاثير گذاشتيم . عمو به بابام زنگ زد و گفت امشب منو كتي پيش اونا ميمونيم. مثل اينكه بابا هم به شوخي گفته بود ها چي شد دو تا دوتا دخترامونو دزديدي ، قسمت بيست وچهارم -------- كباب رو خورديم و اومديم ويلا همه منتظرما بودن منو زن عمو خيلي صميمي شديم اون مي گفت هر وقت من پيششم شادي رو فراموش ميكنه .
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Mihanskin |

