قسمت هجدهم جاده ای به سوی خوشبختی
قسمت هیجدهم جدید جاده ای به سوی خوشبختی
امیر عصبانی وارد اتاق شد گفت میتونم بدونم پول سود کارخونه را چیکار کردی ؟
منم اهمیتی ندادم و گفتم پول خودم هس به کسی ربطی نداره
_ تو میدونی بابات دروغ میگه مادرت مریض نیس
_ چی میگی ؟ از خودت منفی بافی میکنی
_ بابات با پولهای تو داره اونجا خوش میگذرونه و ترا فرستاده دنبال نخود سیاه
شوکه شدم چی داشت میگفت اصلا نمیفهمیدم
_ اگه باور نداری زنگ بزن به دوست مادرت که الان با هم تو بمبئی خوش میگذرونن
در رو کوبید و رفت
به خاله نگین دوست ایرانی مامان زنگ زدم از هیچ چیز اطلاعی نداشت و گفت که با مادرت رفتیم خرید و الان هم داریم میریم بیرو ن ناهار بخوریم.
حال مامانم رو پرسیدم گفت خیلی خوبه مگه چیزی شده؟
گفتم نه فک کردم مریض هس
نه خدا را شکر حالش خیلی خوبه با پولهایی که تو میفرستی داریم حسابی حال میکنیم کاش منم یه دختر مثل تو داشتم راستی مادرت نیس اومد میگم زنگ میزنه رفته سرویس بهداشتی
باشه لطفا خاله نگو من زنگ زدم
باشه بای
انگار خونه و کارخونه داشت رو سرم آوار میشد بابام چرا دروغ گفت
حالم خوب نبود با گریه رفتم رو تخت و همونجوری خوابم برد
صبح ساعت ۹ صدای کوبیده شدن در رو محکم شنیدم و از خواب پریدم
با سرعت رفتم دم در و از دور امیر رو دیدم که داشت میرفت احتمالا اومده بود دیده بود من خوابم بازم عصبانی
هرچه بیشتر فکر می کنم
کمتر به یاد می آورم خودم را
پیش از عاشقت بودن
الان دقیقا کیستم ؟
ته مانده ای از خودم یا تمام تو ؟!
بلند شدم لباس پوشیدم و راه افتادم سمت کارخونه سوار ماشین شدم
شکمم صدا میداد دیشب هم چیزی نخورده بودم تو راه داشتمبه امیر و کارهای بابام فکر میکردم
راننده صدام کرد خانوم صدف خانوم .!
با تعجب نگاه کردم چیزی شده؟
نه خیلی وقته صدات میکنم چیزی میخواین تو راه بخرم بخورید؟
نه ممنون گرسنه نیستم
ولی شکمتون اینو نمیگه؟
با خنده گفتم باشه نگه دار یه بیسکویت بخر
راننده رفت بیسکویت بخره و من تو ماشین نشستم داشتم خیابون رو نگاه میکردم که یهو ماشین امیر از پیشم رد شد کمی جلوتر نگه داشت و پیاده شد
اومد سمت ماشین ما و راهش رو سمت مغازه کج کرد رفت نمیدونم به راننده چی گفت
راننده اومد و بهم گفت یه کاری براش پیش اومده باید برگرده خونه و خواهش کرد من پیاده شم و با آقا امیر برم کارخونه
اول گفتم منم میام باهم برمیگردیم ولی با من ومن گفت که نه کارش زیاد طول میکشه
علارغم میل باطنی خودم رفتم سوار ماشین امیر شدم و همدی پشت نشستم
آهنگ ملایمی گذاشته بود و راه افتاد تا ماشین راه افتاد من چشام رو بستم و امیر با صدای بلندی گفت: مثل اینکه شب کشیک میدادی نخوابیدی ؟ یا هنوز از خواب سیر نشدی؟ لنگ ظهر هس
من جوابشو ندادم و راه افتادیم سمت کارخونه
ادامه دارد
دوستم داشته باش
از رفتن بمان
دستت را به من بده
که در امتدادِ دستانت
بندری ست برای آرامش






من دختري شاعره ام و در تحسني از غرور شعر مي سرايم همه داروغه هاي